اخه...اون داستان و شعر و کارتونه که اینقدر ابهام داره...مگه نباید زندگیای واقعی خیلی خیلی رئال باشن؟شاید دلیل اینکه من فقط عاشق فیلمای رئالیسم تو ناخودآگاهم این باشه که دیگه بیشتر از این تحمل اینده ها و افکار ناپیدا رو ندارم...اینکه دیگه بیشتر از این نمیتونم با تحلیل برم جلو...با فلسفه بافی...فلسفه هایی که پس فرداش یه اتفاقی میفته که میگم دیدی چه قدر اشتباه میکردم؟!...چیزایی که فکر میکردم دوست دارم ولی وقتی بهشون میرسم میبینم اصلا برام قابل تحمل نیستن...چیزایی که تو نگاه اول ازشون بیزارم و لی وقتی یه اتفاقی میفته که مجبور به تحملشون میشم میفهمم وای این همون چیزیه که من میخواستم!...برنامه هایی که برای زندگیم میریزم و با یه اتفاق تازه همه ی رشته ها پنبه میشه...ارزوهایی که دارم ولی همش پشت درای بسته ایه که هیچ وقت باز نمیشه..تازه!از اون بدتر نمیدونم واقعا اون ارزوها رو دارم و دوست دارم یا اینا فقط خیالبافیای ذهن کوچیکمه...من استقلال میخوام...استقلال بدون وابستگی به کسی یا چیزی ولی در عمل وابسته ترین موجود دنیام...من دانشگاه شهید بهشتی قبول شده بودم ولی به خاطر اینکه نمیتونستم تنهایی یا توی خوابگاه زندگی کنم هنوز سال شروع نشده رفتم جابجا کردم که توی شهر خودمون باشم..پیش مامان و بابام...خیلی فرق داره که هروقت از خواب بیدار شی یا از دانشگاه بیای یا هر جای دیگه بیای برات سفره ی صبحونه و ناهار و شام رو انداخته باشن ...بعدم بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنی یا لازم باشه کوچکترین کاری رو بلد باشی بری تو اتاقت دوباره بخوابی با اینکه مثلا صبحا که از خوای پا شدی خودت بری زیر کتری رو روشن کنی..یا ۲ ۳ ساعت وایسی بالاسر قابلمه توی اشپزخونه تا بخوای بالاخره یه چیزی بخوری ...یا اینکه وقتی چیزی تموم میشه خودت مجبور باشی بری بخری فرق داره با اینکه حتی ندونی توی یه خونه برای ادامه ی زندگی چه چیزایی لازمه...راستش من بخاطر اینا نرفتم هیج جای دیگه ی دنیا و صد البته دلتنگی برای خانوادم اولین و مهمترین دلیلم بود.
نتیجشم اینه که الان توی همون زمینه ی اشپزی هم که بخوای نگاه کنی تنها که باشم بخوام کتلت درست کنم مایشو مامان باید اماده کنه چند تا نمونه هم درست کنه تا من بتونم چندتای دیگه بذارم توی ماهیتابه...اخرشم که بی ناهار بمونم...قرمه سبزی که بخورم حتی ندونم توش چی هست..سبزیه یا هر چیز دیگه!به انواع خورشای بادمجون و قیمه و کدو و...بگم خورش قرمز چون نمیتونم تشخیص بدم اینا چیه توش!خلاصه کسی نباشه غذا اماده کنه من نهایت کاری که بلدم اینه که سفره بندازم!
میشه گفت این اولین باریه که به خودم جرئت دادم دارم اعتراف میکنم
من نه هیچ کاری درست بلدم...نه حتی دیگه حوصله ی درس خودن دارم...ادم وقتی تو زندگیش هیچ چیز دیگه ای به جز ساعت ۸ صبح رفتن دانشگاه و ۱۲ ظهر برگشتن وجود نداشته باشه...وقتی از کسی خوشت بیاد یا کسی از تو خوشش بیاد جواب اینه که واه! اخه دیدی بچه بخواد از این حرفا بزنه...فکر کنم مامان فکر میکنه من اصلا فرق مذکر و مونثو نمیدونم ...برداشتی که مامان از من داره یه بچه که نهایتا ۳ سالشه
(این دیگه واقعا دونقطه دی لازم داشت)...۱۰ دقیقه دیر از کلاس بیام مثلا تو راه گیر کردما ۳ بار مامان زنگ میزنه که تو کجایی چرا دیر کردی...بعد دیگه بدتر از اون دانشگاه جفت خونمونه...الانم عزا گرفته که واییییی دیگه باید بری بیمارستان؟من میترسم مواظب خودت باشیا..با این و اون حرف نزنی...یه دفعه خودت مریض نشیو...
الان بعد از ۳ سال که از دانشگاه رفتنم میگذره روز به روز پشیمون تر میشم...میگم ای کاش رفته بودم یه شهر دیگه...اینجوری حداقل یه خورده مزه ی استقلالو میکشیدم...مخصوصا با این خانواده ی من که ۱۰ دقیقه هم واسشون ۱۰ دقیقس...واقعا حس میکنم مثل یه نیاز حیاتی یقه مو چسبیده که تو منو ارضا نمیکنی...استقلالو میگم...یه احساس خیلی بدی دارم...احساس میکنم هیچ کاری برای انجام دادن ندارم چون هیچ زندگی برای خودم ندارم و قسمت اعظمشم تقصیر خانوادمه..
در اینکه مامانم حق داره نگران باشه شک ندارم...خودمم زیاد باهاش درگیر نمیکنم چون میخوام درکش کنم...نه اینکه درکش میکنم و هیچ برخوردی باهاش ندارم ...نه...ولی هر وقت باهاش بحثم میگیره عذاب وجدان میگیرم که که من چرا با اینهمه ادعا نمیتونم دل مادرمو به دست بیارم و سعی کنم درکش کنم...
تازه!این حرفا رو هم میزنم ولی خداییش ته دلم من اصلا فکر نمیکنم بتونم این راحتیا رو به هیچ چیز دیگه ای بدم!
همین میشه که میمونم...میمونم تو ابهام و دوراهی و هزار راهی ...که خدایا واقعا قراره چی یش بیاری...من ارزوهای دیگه ای دارم...در عین حالی که خانوادمو به هیچ چیزی توی دنیا نمیدم...رضایتی که میخوام ازم داشته باشن خیلی بیشتر از اون چیزیه که الان وجود داره...
این میشه که خسته میشه ادم از این روزا...از این سردرگمیا...از این بی خبریا...
